.." بانويي آهسته گفت "عشق
عشق اگر عشق باشد زمان معقوله بی معنایی ست
تکثیر میشوم در تو لحظه ای هزارآئینه درچرخش چشمانت و رسوخ می کنم گوئی .. بنوش ، بنوش رنگ چشمانم را در فنجان قهوه ی روزانه ات سیاره ی من ! زیسته ام در تو حق آب و گل دارم ، بر سرزمین آغوشت و با هر نفست وزیده ام بر آبی دریاها .. زنده گشته ام ، به اعجاز بوسه ات بالغ شده ام چنان کبوتری در بلوغ سبز دستانت و باور کن به این اینجا بی آبی رگهایت غریبه ام به غریزه ی خویش .. گشوده ام به تماشایت روزنه ای قد تمام دلتنگی ام ازاین سوی دیوار تا آنسوی چشمانت پنجره ام میشوی ؟ باغی به تماشا تا اوج پروازم شیهه ی اسبها در اسطبل آواز ماکیان در برکه واپرای برگها در باد وفصل بارور شدن من زایشم را به تماشا ببین ! و بنگرکه چگونه مصرعها ازآبستن دستانم زاده می شوند به جهان ترنم زمزمه کن این نوزاده را نطفه اش از تعلق ماست و نامش را بخوان به نام عشق ! من بانویی از عشیره ی یلدا در صبحی از ماه ِ اردیبهشت عروس گلهای عقاقی شدم .. بهار بياييم دوباره متولد شويم اينبار خوبتر ! *** شاد باش بهار ۸۸ نفس کشیدن را دوست دارم گاهی . گاهش را تو می دانی .. بازي شروع شد سرباز دلت را خاتمه دهم يان بازي ظاهري را .. هم بي بي من پيش شاه تو بود شاه دلــــــــــــــت را كنار بي بي پيـــــــــــــــــــــك رد كرده بودي. و من بــــــــــــــــــــــــاختــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!
پ ن: دل كوچولو باورم را پاشويه كن درد مي كند خدا ! بگوبه من روي عقربه هاي ساعت تا كي بايد ، زندگي را سرگردان كنم و دنبال كنم رفتنی هایت را؟ بگو به من كي اين دو عقربه مماس مي شوند روي هم ؟ به من بگو کی دري باز خواهد شد و جوجه سرخوش ِ ساعت ديواري فرياد خواهد زد صبحي ديگر در راه است ؟ ديده بر دنيا نگشودم هنوز بشنو آواي مرا ! ياريم کن تا نيالايند زشتي هاي اين دنياي پست هستي پاک مرا باش دلداري مرا آبي از بهر نوازش سبزه اي از بهر رويش جنگلي زيبا براي همزباني تا روشنايي تا روشنايي ... غمی جان ما را به همیشه همراه است یارای ماندن نیست دیگر، درسرزمینی که تو را نمی گیرند به فریادی هم دیگران گفتند : سوختن و ساختن ما با سوختن خود بود که ساختیم و با ساختن خود بود کاین چنین بی رحمانه سوختیم !! 


بهترین بهانه
برای آغاز
و آغاز بهترین بهانه
برای زیستن است

حكم دل !
انداختم آس دل را ،
حكــــــــــــــم لازم !!!
قرباني كردي
بي بي دلم را دادم
تا كنار شاه دلت
اينطور ،
و هم تو مغرور به برد .
غافل از اينكه تو

تمام تن ايمانم
بعد از آخرين سياه سرفه عاشقي

ديده بر دنيا نگشودم هنوز
رهنمون باشد مرا

| Design By : Night Skin |



