.." بانويي آهسته گفت "عشق
عشق اگر عشق باشد زمان معقوله بی معنایی ست
شطرنج بازي مي كنيم محو! صدای من تاب خورد چگونه میان باد ...
شايد نکنم شانه هم ! فقط ببافم شانه به شانه -ی روزهای سرمه ای خاکستری سياه اَه... بايد سر كنم گره بزنم و تاب بياورم در بی تابی ِ آفتابی كه هر دو سوی پنجره نه بر گيس نه بر قالی نمی تابد! باران باريد تنم بوی تو را می داد خاک بوی مرا و من می دويدم ... تو آهسته می رفتی نرسيده همه چيز شبيه تو شد حتی خودم ... از اين همه اوهام ! ميفهمي محبوب ؟ ولايه هاي عمرم پوسيد در پوچي انتظاري كه به هماغوشي ِ ساده اي برسد ... بیا در زير نقاب غمم ببين! چقدر زیبايند .. به لبهای تو و چشمهای تو و .. اعجاز نگاهت کافیست؟
ستاره دخترک خیال می بافد در لابه لای تار و پود داشتن تو در انحنای باور خویش بیا وشادمانه خطوط نامرئی را بخوان و برو آسمان نیز تنها کمی دورتر همیشه خواهد ماند …
در سكوت بازي
ميچينم احساسم را
مات مي شوي تو
و من در ماتم جمله اول
به دستهای تو
نمی رسد
ببین
تمام من
مثل عنکبوت کوچکی



سرت را روی سینه
کلمات خسته ام بگذار
مهربان تر از منند
زیبا تر از منند
بگذار این سین ساعت خسته
لحظه هاي صافت تو را ناز کند
ببین این كلمات من
چه بوی تنهايي زيادي دارد
جهان کلمه های من
و سینه های تو
و دستهای تو
ایمان دارم
آیا این برای رستگار شدنم
باقی است
به راهتان بروید
حالم خوب است
شب طولانی است
به خوابتان بروید
حالم خوب است ...

| Design By : Night Skin |




