.." بانويي آهسته گفت "عشق
عشق اگر عشق باشد زمان معقوله بی معنایی ست
کلمه ها محتاجم .. انوار طلایی خورشید بر گونه هایم بوسه میزند. و دست باد گیسوانم را نوازش می کند. امروز در این جاده واقعه ای شگفت در حال معنا گرفتن است... واقعه که هرچند مرا متعجب می سازد، اما حسی خاص را در من ایجاد می کند... حسی عجیب ! من امروز رنگ باخته ام.... همچون حقیقت یک سکوت. این روز ها سکوت کردن را بیشتر می پسندم. عمیق تر مرا به فکر وا می دارد. سکــــــــــــــــــــــــــــــــوت! هیــــــــــــــــــــــــــــــس.... آرام باشید و تماشا کنید... این یکپارچگی حقیقت را.
طعم گس عاشق شدن را چشیدم بماند پیش خودمان پس گس یعنی غم !؟
من از هیچ تاریک... من از راه باریک، به اوج می رسم. همه، هیچ و تارند. همه سوزش خاک و خاشاک و تلخند ، به مانند لبخند به روی لبی ، محو می شوند. و من سوزش زخم دل را، به معنای خواهش ز تابش به عمق وجود می خرم. سزای سرودن... در این محفل خیس، به گرمای سازش، میان دو گیتی افروختن است. بیا شانه های ستایش، مرا آتشین کن. از این سازش ماه... از این تیرگی ها، از این سایش خیرگی در دل راه ، مرا آخرین کن ...
در من
متراکم شده اند
پاییز هم که آمد
زمان ریختن برگها نزدیک است
چند برگ خشک ترد را
برای من نگه دارید
عمیقا به خوابیدن


| Design By : Night Skin |




