.." بانويي آهسته گفت "عشق
عشق اگر عشق باشد زمان معقوله بی معنایی ست
دستت را که سیب می خواست شاخه ای شد، کبوتری نشست سیب را نوک زد، شاخه پرید کبوتر شکست ... برای زندگی کردن شاید فقط یک لبخند کافی باشد برای زنده ماندن به حضور آن هم نیازی نیست . . چشمهايش خيس بودند ! گفت ، تا به صبح گريسته ام در هجرت ! و من ِ " ساده" .... چه دير فهميدم چشمهاي او آن شب ، بي چتر زير باران مانده بودند ..!!! تو رفته اي و من تكرار كلماتي را مياورم به ياد كه از تكرار گريه ترانه ميشوند ..



| Design By : Night Skin |





