.." بانويي آهسته گفت "عشق
عشق اگر عشق باشد زمان معقوله بی معنایی ست
يلدا هم آمد انگار .. راستي ! مبارك باشه تولدت بانوي شب یلدا ! خانه ام داشت پنجره ای می شکند آخر سبزی پيچک را ! و شکست... خشکاند ! *** پيچک سبزی دارد ؟ می جویم بی آنکه بیابم می نویسم به تنهایی کسی اینجا نیست روز فرو می افتد سال فرو می افتد من با لحظه سقوط می کنم می افتم به اعماق کوره راه ناپیدایی روی آینه ها که تصویر شکستهء مرا تکرار می کند پا بر روزها می گذارم بر لحظه های فرسوده مثل وقتي که بايد وقتِ چيزي باشد که وقتش نيست ديگر و واقعا بايد کاري کرد مثل بهاري که نمي داند چرا آدرسِ زمستان را اشتباهي به پاييز داده سرگردانم دنيا پشت بام سقوط آزاد دنيا ملحفه هاى خونى بيمارستان هاست مردانى كه عاشقم بودند هميشه از ارتفاع مى ترسيدند در من ادامه مى داد هر بار مرده به دنيا آمد ... 
پر از پيچک سبز
منتظر بودم تا
در بزند يک نفر ...
چه کسی بود که گفت :
انتظار
همه را
انتظار ....
من دلم غم دارد
خانه ای کم دارد
يک نفر
و كودكى كه سرگيجهء آنان را 
| Design By : Night Skin |




